۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

سی سال "اسارت ملّی" و خیال "آشتی با گرگ"

سی سال "اسارت ملّی" و خیال "آشتی با گرگ" بهتر است بیست سال صبر کنیم و با آخوند ها متحد نشویم!"
   زنده یاد دکتر محمدعلی خنجی، از رهبران جبهه ملی ایران، در شورش 15 خرداد 42سی سال "اسارت ملّی" و خیال "آشتی با گرگ"سی سال از انقلاب ایران و در عمل "دیکتاتوری مذهبی" گذشت. چه آنهائیکه انتظار تسلیم و فرار آخوند ها را در شش ماه آرزو داشتند و نوید میدادند و چه آنها که خواستند به نحوی با آنها کنار بیایند و باور داشتند (و یا دارند) که "آشتی با گرگ" راه حّل رهائی از این اسارت ملّی است، دشواری و پیچیدگی و در عین حال درماندگی و از هم گیسختگی امور را آشکارا بچشم می بینند و بآن اقرار دارند. درماندگی و افت امور مملکت را حتی "گرگها" هم با متهم کردن دیگران بان، بزبان


میرانند.  در این مقاله من سعی دارم، هم نگاهی گذرا بسیر انقلاب ایران با توجه به هواداران نهضت ملی ایران بیاندازم و هم در ادامه آن نشان دهم که "آزادیخواهان" ایران فریب گرگ های حکومتی را نمیخورند و همراه توهمات و خیال بافی های شیفتگان و دلبستگان به رژیم جمهوری اسلامی و یا آنهائیکه بگمان خود در پی آنند که "طرحی نو" در این تار و پود دیکتاتوری مذهبی بریزند، با طناب پوسیده ایشان بچاه نمیروند.
  انقلاب ایران یا "فتنه خمینی"؟ این اسباب شگفتی است که در این سی ساله، بخصوص سلطنت طلبان و نیز روشنفکرانی از گروههای مختلفی که انقلاب در جهت خواسته های ایشان حرکت نکرده است، حرکت عظیم مردم ایران و واژگون ساختن بنای ارتجاعی و استبدادی سلطنت را با عناوین "فتنه خمینی"، "وقایع بهمن 1379"، "آشوب بهمن ماه" و یا در غالب اصطلاحات و واژه های شبیه بآنها میخوانند، و با اصرار از بکار بردن واژه "انقلاب" برای پدیده تاریخی و بزرگ اجتماعی ایران در بهمن 57 امتناع میورزند و عظمت این حرکت والاقدر مردمی را نادیده میگیرند و "افتخار" تمامی حرکت را ارزانی آقای خمینی میکنند و نتیجه "نیرنگ" ایشان میدانند. در حالیکه اگر این انقلاب را بد فرجام بخوانیم، یا بگوئیم که رهبری این انقلاب شوربختانه بچنگ ارتجاع مذهبی گرفتار آمد و یا صحبت از دیگر ناکامی های حاصل از این انقلاب نمائیم، یک بحث است، ولی اینکه این پدیده یک حرکت انقلابی و یک انقلاب با تمام معنی خود بود بحث دیگری است. "پیروزی" یا "شکست" و یا کاستی های یک جنبش، حضورناآگاه یا آگاه مردم و یا نقش اراده ی مردم در آن نفس حرکت را نفی نمیکند. حتی کمک کشور ها و نیرو هائی از خارج به جنبش دلیل عدم حضور مردم در جنبش و یا عدم وجود اراده مردم در بوجود آوردن و تکوین جنبش  را انکار نمیکند. انقلاب را که با دست خارجی نمیتوان بوجود آورد. جیمی کارتر انقلاب ایران را نساخت و خمینی تنها بر انقلاب ایران سوار شد و آنرا بسوی جهتی که در ذهن خود داشت جلو برد. و گرنه چرا انقلاب را در پی شورش 15 خرداد 42 بوجود نیاورد؟ تنها جنبش مردم را با رهبری ارتجاعی و نیرنگ و یا کمک خارجی میتوان از راهی که بخاطر آن شروع گردیده است، منحرف ساخت.  "انقلاب" وقتی است که مردم و آحاد پائین جامعه سبب یک تغییر اجتماعی می شوند و "رفرم یا اصلاح طلبی" وقتی است که این تغییرات اجتماعی از سوی حاکمین یا عناصر وابسته بآن همراه یا بدون کمک مردم، از بالا صورت میگیرد.  و در این تعریف نحوه و سیر آرام و خونین بودن آن دخالتی در ماهیت آنها، که رفرم اند یا انقلاب، ندارد، چه در تاریخ شاهد انقلابات آرام و حرکتهای اصلاح طلبانه خونین بوده ایم .[1] ودیگر اینکه انقلابات یک پروسه اجتماعی بهم پیوسته و طولانی است و مربوط به واقعه یا شورشی در همان زمان نمیشود. بقول لئون تروتسکی، انقلابات رشته بزرگی از کوهها هستند که قله های آن سلسله جبال نماینده شورش ها و انقلابات آنند. و انقلاب ایران هم منشاء ش جنبش مشروطه ایران و نهضت ملی ایران است، که همه مانند رشته کوهی بهم پیوسته اند. "انقلاب" تغییرات مسلم خود را با خود میآورد و ربطی به پیروزی و شکست انقلاب ندارد. پیدا شدن گروه آدمکش روبسپیر، بلافاصله پس از "انقلاب کبیر فرانسه" و یا ربوده شدن انقلاب توسط ناپلئون و باقی ماندن آن در دست اعقاب مستبد او تا ده ها سال و حتی بازگرداندن سلطنت بفرانسه، نتوانست که از آثار بزرگ و تاریخی این پدیده بزرگ جهانی جلو گیرد و سدّی برای تغییرات بزرگ جهانی آن گردد. ولی میتوان حرکت دمکراتیک یک جنبش دمکراتیک اجتماعی را با نیرنگ و بهانه های گوناگون برای استقرار دیکتاتوری سالها و حتی نزدیک به یکقرن بعقب انداخت، استقرار دیکتاتوری بنام افزودن بافتخارات فرانسه با فتوحات ناپلئون در اروپا، و یا عنوان فدا کردن یک نسل برای خوشبختی نسل بعد به سیطره دیکتاتوری در انقلاب روسیه نامیدن و  یا برای نردیکی بخداوند مردم را باسارت گرفتن، در انقلاب ایران، نمونه هائی از انحراف در انقلابات دمکراتیک  جهان و ایران است. اینکه "انقلاب" خوبست یا بد است یک مقوله است و اینکه فلان انقلاب آثار خوبی هم داشته است مقوله دیگری است. من تصور میکنم که امروزه اکثر روشنفکران ایران و جهان با مشاهده آنچه در قرن بیستم بر سر مردمی که انقلاب نمودند آمد، هم صدا با "انقلاب" مخالفند و نمیخواهند عده ای تفنگ بدست را مادام العمر "قیّم" خود اعلام دارند. ولی این حقیقت ربطی به حقیقت دیگری ندارد که فی المثل مشاهده نمائیم که انقلاب ایران اقشار وسیعی از جامعه را بمیدان سیاست آورد که هیچگاه در هیچ دوره ای از مبارزات مردم در صحنه سیاست جامعه نبودند. حتی اگر در دست خمینی هم بمیدان آمدند، یاد گرفتند که میشود در میدان سیاست آمد. باید پرسید، ما در چه زمانی از تاریخ مبارزاتی مردم ایران، حرکت 22 ملیون مردمی که دنبال اصلاح طلبی برای جامعه بخیابانها آمده بودند، را بیاد داریم؟ اینها همانهائی هستند که بدلیل دیگری، و در کوران انقلاب، بمیدان سیاست راه یافتند و یا تجربه این پدیده اجتماعی، بآنها بمیدان سیاست آمدن را آموخت و پس از گذشت زمان آگاهی های جدیدی پیدا کردند. جبهه ملی ایران و انقلاب حمله به جبهه ملّی ایران بدلیل همکاری و همصدائی نزدیک و اظهار ارادت بحد شیفتگی برخی از رهبران جبهه ملی ایران بآقای خمینی، "ذکر" بدون وقفه دشمنان جبهه ملّی و احیانآ دوستانی که همه گرفتاری های سیر انقلاب را نتیجه این "شیفتگی" های فارغ از واقعیت اینگونه رهبران میدانند، گردیده است. مرور چند حقیقت از وضع جبهه ملی ایران در آن دوران میتواند پاسخگو به بسیاری از تحلیل های نادرست این گروهها باشد. اوّل آنکه جبهه ملّی ایران مانند سایر گروههای سیاسی زمان خود در آنزمان از هم پاشیده بود و قدرت عملکرد موّثری را در میدان سیاست آنروز نداشت. سازمان جبهه ملی پس از مبارزات با ارزش خود در سالهای 39 تا 43 از هم گسیخته بود و اعضا و هوادارانش پراکنده گردیده ، رهبرانش پس از زندان و احیانآ محاکمه خانه نشین شده بودند. با وجود این در شروع انقلاب سه نفر از رهبرانش ، دکتر کریم سنجابی، دکتر شاپور بختیار و داریوش فروهر، نامه ای که در زمان خود شجاعانه بود در اتمام حجت بشاه نوشتند. و از او خواستند که شاه مشروطه باشد و سلطنت کند و نه حکومت و بقانون مشروطه احترام بگذارد. ولی این ربطی به سازماندهی و مبارزات آگاه کننده و احیانآ خیابانی ، که لازمه چنین دورانی بود را نداشت. سازمانی وجود نداشت تا شکل داده شود. و فرصت برای احیا ی سازمان در آن زمان غیر عملی بود. طرفداران نهضت ملی با فشار جیمی کارتر، رئیس جمهور امریکا، به حمایت از "حقوق بشر"، شبیه سیاست جان کندی در زمان دکتر امینی، اجازه فعالیت محدود پیدا کرده بودند. و بعد ها در همین روند "سازمان حمایت از حقوق بشر در ایران" را ابتدا بریاست دکتر سنجابی و سپس مهندس بازرگان بنیان کردند. سازمان عده قابل ملاحظه ای را بدور خود جمع نکرده بود. واقعه کاروانسرا سنگ و حمله کماندو های شاه بایشان، اوج شکل گیری ایشان بود. درحالیکه مذهبی ها هشتاد هزار مسجد در سراسر کشور را برای گسترش آگاهی های خود و تبلیغ نظراتخویش را دراختیار داشتند. و از آن گذشته حضور خمینی بعنوان رهبری که محکم و بسیار مصمم در برابر شاه ایستاده بود عامل بسیار نیرومندی بود که طرفداران نهضت مّلی ایران در آنزمان فاقد آن بودند. مصدق سالها بود که از میان رفته بود. اینکه استراتژی جبهه ملّی ایران دراین دوران بهتر بود چه باشد و رهبران جبهه ملّی ایران بهتر بود چه راهی را  پیش گیرند همواره مورد بحث اعضا و هواداران جبهه ملّی ایران و یا دیگران در خارج از نهضت ملی ایران بوده است. واقعیت آنست که در مراحل مختلف دوران یکسال انقلاب، شرایط مختلفی متأثر از مبارزه مردم و رشد حرکت انقلابی، بوجود آمده بود. شاه در زمانی که روحانیون قدرتی پیدا نکرده بودند سراغ طرفداران نهضت ملّی نیامد و اساسآ دیدی از جریان نداشت. واقعیت این بود که هیچکس آنچه پیش آمد را بصورتی که پیش آمد نمیدید. و آنزمانی که مذهبی ها قدرت یافته بودند دیگر هیچ اقدامی جلو دار حرکت مبارزاتی مردم برهبری مذهبی ها نمی توانست باشد. روی کار آمدن افراد خوشنام و خوش سابقه مّلی زمانی میتوانست کارائی داشته باشد و مردم گرد ایشان جمع شوند که نیروی ارتجاع مذهبی قدرتی پیدا نکرده بود و برای خنثی کردن نیروی ایشان لازم نبود تا ارتش را بخیابانها کشاند و اسلحه برویشان کشید. خمینی همواره در پشت شعار های آزادیخواهانه چهره واقعی و ارتجاعی خود را پنهان کرده بود. و "آقا" با "خدعه" خبر از نیت خود، برفتن به قم و انجام نماز و روضه و ارشاد مسلمین میداد! روی کار آمدن رهبران ملی در نقش نخست وزیر شاه، نظیر دکتر شاپور بختیار، یا زمانی می توانست صورت پذیرد که ارتش با تمهیدات و فشارهای ژنرال هویزر تسلیم و خنثی شده بود، در آنصورت همان میشد که بر سر بختیار آمد، چه نیروی انقلابی برهبری مذهبی ها همه قدرت را در دست داشتند. در اینصورت نه تنها کاری نمی شد انجام داد بلکه ارتشیانی که طور دیگری بجریانها میاندیشیدند، میتوانستند دست به خونریزی بزنند، نظیر تیر اندازی جلوی دانشگاه در دوران دولت دکتر بختیار، و چهره ی ملّی ایشان را بمردم ضد ملّی نشان دهند. در صورت دیگر، نخست وزیر مستقل، اگر در زمانی که شاه هنوز "صدای انقلاب" را نشنیده بود، بسر کار می آمد، با دستگاههای دست نخورده حکومت خودکامه شاه سروکار پیدا میکرد، چون جنبش و حضور مردمی هم برای پشتیبانی ایشان در صحنه وجود نداشت، یا ناخواسته در خدمت ایشان قرار میگرفت یا اجبارآ صحنه را با زبونی ترک میگفت.  مصدق زمانی در رآس دولت ملی قرار گرفت که هشت سال از سقوط دیکتاتور میگذشت و مردم در یک ازادی نسبی بمیدان آمده بودند و برخورد اراء و عقاید مردم در نشریات منعکس میشد. و مصدق گذشته دیگری داشت و در آن زمان کسی قابل مقایسه با سطح وجاهت ملی او، در میان هواداران نهضت ملی حضور نداشت.آنچه بسر شاه آمد، سرنوشت دیکتاتور ها در جمع است و قابل برگشت نبود. دیکتاتور ها سرشت دیگری دارند و دنیا را از پشت عینک خود می نگرند، آنها مثل آزادیخواهان فکر نمیکنند و راه حل هایشان برای مسائل جامعه با راه حل آزادیخواهان توفیر دارد و بهمین دلیل از میان رفتنی هستند. جبهه ملی با دو استراتژیدر دوران انقلاب در جبهه ملّی دو فکر وجود داشت، یکی همکاری با انقلاب بود و دیگری قانع کردن شاه به قبول حکومت مشروطه. و هر چه زمان بیشتر گذشت، با قدرت گیری، و نضج موج انقلاب، راه حل همکاری با انقلاب طرفداران بیشتری پیداکرد. مذهبی ها با تشجیع مردم بادامه مبارزات انقلابی، روز بروز قدرت بیشتری یافتند. نامه سه رهبر جبهه ملّی بشاه اوج فکراوّل بود و حملات جبهه ملّی به بختیار، تسلط استراتژی همکاری با انقلاب در جبهه ملی را نشان میداد. بیان این دو استراتژی بعد ها خود را در دو چهره دکتر شاپور بختیار و دکتر کریم سنجابی خلاصه کرده است.دکتر کریم سنجابیمن دکتر کریم سنجابی را در زمان دانشجوئی، زمانی که او مسؤل سازمان جبهه ملّی دانشگاه بود از نزدیک می شناختم و بسیار بمن محبت داشت. بعضی پنچشنبه ها که در منزلش، در دروازه شمیران، جلسه عمومی برگزار میکرد، شرکت میکردم. من قلبآ احترام زیادی برای سنجابی قائل بودم. او ورای وابستگی های حزبی که بآن تعلق داشت، یعنی حزب ایران، و فارغ از احساسات فرقه ای در جبهه ملی عمل مینمود. و از آنجا که اکثریت قریب باتفاق افراد سازمان جبهه ملی را غیر حزبی ها تشکیل میدادند، محبوبیت او در سازمان جبهه ملی ایران بسیار وسیع بود. دکتر سنجابی مبارزات میهنی و ملی اش را در جوانی در سالهای بعد از شهریور 20 در حزب میهن و سپس حزب ایران آعاز نمود و فعالیت های خستگی ناپذیر و صمیمانه اش در نهضت ملّی ایران در کنار دکتر مصدق و یکبار احراز وزارت فرهنگ در کابینه اول مصدق و سپس نمایندگی مجلس هفدهم، اوررا چهره و نامی آشنا و محبوب در میان مردم نموده بود. شرکت او بعنوان قاضی ایران در دادگاه لاهه شهرت و احترام او در جامعه را صد چندان کرد. مردی هنوز با فرهنگ ایلاتی بود و فارسی را کمی با لهجه کردی حرف میزد. یکروز از قاضی محمد از او پرسیدم، بعنوان شخصی بسیار طراز بالا و مورد احترام ازو یاد کرد. وقتی صحبت توده ای ها بود از پنهان شدن شاهزاده سلیمان میرزا اسکندری در میان ایل سنجابی صحبت میکرد. سوسیالیست بود. در زمان انقلاب برای شرکت در کنگره سوسیالیستها بخارج آمده بود. که البته آنطور که خودش در خاطراتش میگوید، بدلیل پشتیبانی وزیر خارجه انگلیس از شاه در آنزمان از شرکت در گنگره سوسیالیستها منصرف شد. او به سوسیالیستهای اروپا اعتمادی نداشت و آنها را شریک استعمارگران میخواند. بسیار تحصیل کرده بود و بسیار با ادب و نزاکت با مردم رفتار مینمود. استاد کرسی حقوق بین الملل و زمانی رئیس دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود. در حکومت کودتا او و دوازده استاد دیگر دانشگاه تهران را بدلیل انتشار اعلامیه ای علیه کنسرسیوم نفت، مدتی  از استادی محروم کرده بودند. بسیار صمیمانه و قاطعانه صحبت میکرد. روند انقلاب و صحبت های خمینی، با تجربه انقلاب مشروطه این انتظار را در دلها جا داده بود که خمینی هم مانند رهبران مذهبی دوران مشروطه برای ادامه عبادت بقم خواهد رفت. شاید او بیشتر از دیگران آنرا باور کرده بود. برای روشن شدن ذهن خواننده به طرز فکر این رهبر سوسیالیست، این خاطره شخصی من از او بیانگر بسیار خوبی از چگونگی افکار اوست. وقتی دکتر سنجابی چند سال جلو تراز انقلاب برای دیدار فرزندانش، که درامریکا اقامت داشتند و بسیار موفق بودند، آمده بود، قصد داشت هیچکس بجز افراد خانواده را ملاقات نکند. او تنها من و حسن ماسالی را در ایالت واشنگتن که پسرارشدش زندگی بسیار مرتب و مرفهی داشت پذیرفت و ما در آنجا یکی دو روزی با ایشان بودیم. آقای دکتر فرج اردلان، از دوستان قدیمی، که هم از فعالین جبهه ملی بود و هم از اقوام نزدیک خانم دکتر سنجابی، نیز حضور داشت. دکتر سنجابی در بازگشت بایران در نیویورک توقف داشت و توسط فرج اردلان بمن اطلاع داد که برای خداحافظی، صبحانه ای را در یکی از هتل های نیویورک د رخدمت ایشان و فرج باشم. در آنجا گفتگو بسیار بود. و برای ما بسیار شیرین و شنیدنی. از جمله باو گفتم که از میان جبهه ای ها چند نفری بخاورمیانه رفته اند و باز قرار است که بروند. خاور میانه در آن زمان مرکز فعالیت خمینی و مذهبی ها بود. او ناگهان با قیافه ای بسیار جدی و تن صدائی محکم رو بمن کرد و گفت "آقای دکتر ( آنزمان افراد بالادست بکوچکتر ها خیلی با احترام سخن می گفتند)، با آخوند جماعت نمی شود کار کرد"!! من و فرج نگاهمان بهم دوخته شد. لذا او دنبال کار کردن با آخوند ها نبود. او همراه سایر رهبران جبهه ملی ایران در 15 خرداد 1342 نیز هیچ اعلامیه ای در پشتیبانی مذهبی ها بیرون ندادند[2]، هر چند در آنزمان در زندان امینی و شاه بودند ولی بعد ها هم هیچگاه اشاره مثبتی بآن شورش نکردند. بهمین دلیل هم نتوانست با آنها دوام بیاورد و دوماهه از کابینه بیرون آمد و علیه قانون "قصاص" در صف جبهه ملی مبارزه رو در روئی را با حکومت اسلامی آغاز کرد و سال بعد یا بعد تر از کوه کمر خود را بخارج کشاند.عمل کرد دکتر سنجابی با خمینی بسیار خارج از انتظار بود. قبول "جمهوری اسلامی" از یک سوسیالیست سکولار که هیچگاه زیر بار مراجع دینی در اصول نرفته بودند، در جبهه ایکه قانون ملی شدن صنایع نفت را با عنوان "بنام سعادت مردم ایران" بجای بنام خدا و غیره بمجلس میدهد، درحالیکه ده ها روحانی طراز اول از جمله آیت الله کاشانی در آن حضور دارند. و تقدیم نامه ای به خمینی که در خور شأن شخصی چون سنجابی نبود و انشاء نامه از شخص دیگری، از نویسندگان ایران بود که عمق شیفتگی دکتر سنجابی را به رهبر مذهبی که در گذشته هیچگاه مورد نظروعنوان او نبود، نشان بیخبری از اوضاع و بسیار نا بجا بود. انشائی که نمتوانست نامه یک سیاستمدار سکولار و سوسیالیست به یک رهبر مذهبی باشد. آدم نا باورانه آنرا میخواند، که "خورشید از غرب طلوع کرده است"، بخصوص امروز که نقاب از چهره این رهبر مذهبی برداشته شده و "خدعه" هایش آشکار گردیده است. صحبت های دکتر سنجابی در توجیه "سه مادّه" پیشنهادی[3] به خمینی که او صحبت حکومت اسلامی را هرگز نکرده است با رأی او به "جمهوری اسلامی" و نامه او با اشاره به طلوع خورشید، پذیرفتنی نیست. او به پیشواز رفته بود و حکومت ایشان را با رفتارش پذیرفته بود. هرچند باز هم چرخش دوران را نمیدید. و توهین قطب زاده که روزی مصدقی بود، در منزل خمینی باو، که در واکنش صحبت ها و نامه او فریاد زد "ما قبول نداریم، ما فریب نمیخوریم"[4] ، پاره کردن عکسهای مصدق در راه پیمائی ها، حتی همزمان رهبری خیابانی زنده یاد طالقانی در تاسوعا و عاشورا، متوجهش نمیکرد. همه در خوابی رفته بودند و تنها رفتن شاه و بهار آزادی را در جلوی چشم داشتند!  اینها همه درست، ولی علم کردن دکتر سنجابی و چوب زدن سه دهه بشخصی که سالها برای میهنش زحمت کشیده و در سایه اعتماد و احترام باو گروه وسیعی از جوانان بصفوف نهضت ملی ایران راه یافته اند، عامدآ با نظر به حمله و توهین به صفوف هواداران نهضت ملی صورت میگیرد. و در مورد آنهائی که در صفوف نهضت ملی ایران قرار دارند، در این حملات بی انتها، آهنگ عداوتها و دوستی و دشمنی های درون سازمانی گذشته بگوش میرسد، تا یک ایراد و یک انتقاد اساسی. یادمان هست که ملیونها نفر در خیابانها در پشتیبانی از خمینی رژه میرفتند، هزاران نفر عکس او را در ماه میدیدند، لدا قبول سنجابی از مقام رهبری خمینی بعنوان رهبری جبهه ملی ایران تغییری در پیشبرد خمینی نمی داد بلکه تنها مرتبه جبهه ملی را در میان روشنفکران پائین میآورد، چه یکی از حاضرین زمان دیدار دکتر سنجابی از خمینی نقل کرده است که خمینی نامه ی با امضاء زیر سه ماده را گرفت و پس از بیرون رفتن سنجابی از اطاق نامه را در زیر تشک در جائیکه نشسته بود قرار داد و گفت " این هم جب هیه ملّی (جبهه ملی)"! هر چند اکثریت روشنفکران، بدبختانه در آنزمان مانند دکتر سنجابی فکر میکردند و این حرکت او در آنزمان در میان طرفداران نهضت ملّی ایران که عمدتآ بنوعی و بشکلی موافق عمل ایشان بودند، هیچ اعتراضی را بر نیانگیخت. در آنزمان بسیاری از شخصیت های ملّی در احترام بانقلاب ایران و رهبری موفق خمینی بدیدار آقا در پاریس رفتند و هیچ صحبتی از ایشان در میان نیست. و بالاخره آقای دکتر سنجابی بزودی باشتباه خود پی برد و در سلک مرده آقا باقی نماند و با کل نظام در افتاد. این بخش مهم و با معنی از زندگی سنجابی را که تنها پس از دو ماه، آنهم دوماه همراه جدال مداوم درکنار آنها، و سپس برای همیشه از ایشان بریدن و بمقابله با ایشان پرداختن را نمیخواهند ببینند. که حکایت ازآن دارد که حساب شده دست از سنجابی بر نمیدارند. در نهایت بحث شاید بتوان گفت که جبهه ملی و سایر احزاب یا شخصیت های سکولار مطمئنآ جائی را در رهبری کسب نمیکردند ولی اگر درایت بخرج میدادند و صدای چکمه فاشیزم، بقول دکتر حاج سید جوادی، زود تر بگوششان میرسید و شیفتگی مذهبی وار عارض ایشان نمیشد، می توانستند متحدآ در مقابل خمینی بایستند و در اینصورت روند قدرت دیکتاتوری مطمئنآ شکل دیگری بخود میگرفت. هرچند مردم ناآگاه در سطح ملیونی تحت نفود و تسلط روحی خمینی بودند و ارازل اوباش هم مثل رژیم های فاشیستی دیگر دستشان بروی هرکسی باز بود و با آنچه بعد ها از آن جنایتکار دیدیم معلوم نبود حاصل کار بآن اندازه که در آئینه تصور ماست بیرون میامد. دکتر شاپور بختیارمن دکتر شاپور بختیار را در سالهای فعالیت مجدد جبهه ملی در سالهای 39 تا 43 از نزدیک میشناختم و زیر نظر او در هیأت تحریریه نشریه پیام دانشجو فعالیت داشتم. او در آنزمان مسؤل سازمان پر قدرت دانشجویان وابسته به جبهه ملّی بود. بسیار صریح و رک صحبت میکرد. هنوز طنین تکان دهنده سخنرانی اش در 28 اردیبهشت 1340 در گوشم هست که شروع سخنرانی اش را با این شعر بهار " بکجا شکوه توان برد که در کشور ما/ دزدی و بیشرفی همچو نظام اجباری است!"  آغاز کرد و سپس با عنوان " من پسر سردار مشروطه..." بسخنرانی بسیار پر شور و بر انگیزاننده خود ادامه داد. بختیار بسیار شجاع و در بیان نظراتش بی مهابا بود. او بسیار تحصیل کرده، اروپا درس خوانده و سوسیالست و آزادیخواه بود. شرکت او در نهضت مقاومت فرانسه و جنگهای داخلی اسپانیا علیه فاشیزم را بسیار نوشته اند. او بسیار خوش قیافه و خوش پوش و خوش مشرب بود و بدلیل شخصی و خانوادگی با بسیاری از خانواده های رده بالای شهر تهران آمیزش داشت. بختیار با آنکه مانند سنجابی از خانواده ایلی، آنهم ایل بختیاری و پسر سردار اسعد بود ولی خیلی با منش اروپائی رفتار میکرد، چه دوران زیادی را در اروپا گذرانده بود. با وجود این در قلبش ایلی بود و اعتماد به قاتل خودش با تمام اصرار دوستانش ناشی از این خصلت ایلی او بود. بختیار از رهبران حزب ایران بود و علاقه به حزبی بودن و حزب ایران او را کمتر از سنجابی در میان دانشجویان محبوبیت داده بود. البته سابقه ملی و سیاسی سنجابی بسیار از بختیار که از او بسیار جوانتر بود سبقه داشت. او پس از بازگشت از اروپا در انتخاب دانشیار در دانشکده حقوق دانشگاه تهران شرکت کرد که دانشیاری به کاندیدای دیگری داده شد[5]. بختیار از آن پس دنبال کسب مقام دانشگاهی نرفت و بکار دولتی مشغول شد و در زمان کابینه دکتر مصدق معاون وزیر کار (دکتر عالمی) گردید. بختیار پس از کودتا از رهبران نهضت مقاومت ملی بود که آنرا آیت الله حاج سیدرضا زنجانی، از روحانیون آزادیخواه، پایه گذاری کرده بود. او مدتی را در زندان کودتاچیان بسر برد . و سپس در سازمان جبهه ملی دوم، عضو هیأت اجرائی بود. در این دوران گاه گاه، رفتار بختیار با سایرسردمداران جبهه ملی بسیار متفاوت و بحث انگیز بود. از جمله در 11 بهمن 1340 در تحصن معروف دانشجویان در دانشگاه تهران بعنوان مسؤل سازمان جبهه ملی در دانشگاه، در نیمه شب بدانشگاه آمد و دانشجویان او را روی دوش خود بمیان دانشجویان متحصّن در دانشکده ادبیات آوردند و او از دانشجویان خواست تا تحصن را بشکنند و از دانشگاه خارج شوند. همهمه ای راه افتاد و دانشجویان قبول نکردند و شب را در دانشگاه ماندند. این بسیار از محبوبیت او کاست و بزودی دکتر سنجابی مسؤل سازمان دانشگاه شد. من در امریکا از حاج قاسم لباسچی که از رهبران نهضت ملی در بازار بود و با دانشجویان از نزدیک کار میکرد، شنیدم که گفت در جلسه هیأت اجرائی سازمان جبهه ملی او تنها مخالف بیرون آمدن دانشجویان بوده و رأی بیرون آمدن با سایر اعضای بود که بدلیل فشار زیاد دستگاه تصویب کرده بودند. و او چیزی از این مقوله بجائی نگفته بود.  ولی در جای دیگر در متینگ بزرگ 28 اریبهشت ماه او بر خلاف تمام قول و قرار های قبلی که در هیأت اجرائیه نموده بودند و دستور اکید سازمانی که تنها از "آزادی و حکومت قانون" حرف بزنند و نه صحبت دیگری و حتی بنا بر آن بود که سخنرانی ها را قبلآ بنظر همه برسد. ولی او برخلاف همه قول و قرار ها از " قرارداد کنسرسیوم نفت" و سیاست خارجی حکومت که مانند "جواهر لعل نهرو" باشد و علیه "پیمان های منطقه ای"، صحبت کرد که هیجان و احساسات مردم را بر انگیخت و دقایقی برای او ابراز احساسات میکردند ولی رهبران جبهه ملی را بسیار ناراحت کرد. الهیار صالح که از رهبران ممتاز حزب ایران بود و نفر اوّل جبهه ملّی محسوب میشد، دکتر شاپور بختیار را "شاپور" خطاب میکرد. من هیچگاه بجز او نشنیده بودم که کس دیگری را با نام اول خطاب کند که حاکی از علاقه فراوان صالح باو بود. و در باره سخنرانی بختیار، از بسیاری از جمله آقای ادیب برومند شندیم که صالح، مانند بسیاری از رهبران دیگر جبهه، در متینگ 28 اردیبهشت ماه بسیار ملول و ناراحت از بختیار شده بود.  این نمونه ای از اقدامات غیر سازمانی و بزبانی خودسرانه ی دکتر بختیار بود. چه او در هیأت اجرائی سازمان قرار داشت و متعهد بکار سازمانی بود. قبول نخست وزیری شاه هم بهمین شکل بود. هرچند جبهه ملی در آنزمان سازمانی نظیر سازمان سالهای  39 و 43 نداشت ولی قرارشان بگفته نزدیکان آنزمان این بود که هر کاری میکنند دسته جمعی باشد. و اعتراضات شدید علیه او در آنزمان در جبهه ملی در اعتراض باین قرار بود. البته هرکدام داستان را در خاطراتشان بشکل دیگری تعریف میکنند که مع الفارغ است. چه همانطور که در بالا اشاره شد، اختلاف نظر در استراتژی در جبهه ملی وجود داشت و ادامه کار باینجا رسید که بختیار دنبال مقابله با مذهبی ها رفت و  به نیرو های باقی مانده از شاه اعتماد کرد و در ذهن خود بایشان اعتبار داد و باقی به پشتیبانی از انقلاب و باور بر اینکه مانند دوران انقلاب مشروطه خمینی بمدرسه فیضیه قم برای تدریس طلبه ها بر میگردد، شتافتند. در زمانی که بختیار نخست وزیری شاه را پذیرفت ملیونها نفر در خیابان ها در پشتیبانی خمینی راه پیمائی مینمودند و تنها تکیه بختیار بارتش شاه میتوانست باشد. بختبار پشتیبانی جبهه ملّی، در آنزمان رهبران و کادر های جبهه ملی، را هم نداشت. عده ای از جوانان جبهه ملی بدنبال او آمدند ولی کافی برای مقابله نبود. این آشکار بود که بختیار نمیتواند در برابر حرکت ملیونی مردم دوام بیاورد. اوضاع اداره امور از دست دولت بختیار خارج بود. آقای دکتر محمد علی مهرآسا در مقاله اش مینویسد دکتر بختیار به دکتر مدنی پیشنهاد وزارت کشور کرده بود و ایشان پاسخ داده بودند که اگر شما مرا باطاقم در وزارتخانه برسانید قبول میکنم![6]  با این اوضاع اگر از ارتش برای مهار انقلاب کاری ساخته بود، اینکار پیشتر انجام شده بود. و بعد از خروج شاه بختیار هیچ سابقه، تجربه و محبوبیتی در میان ارتشیان، آنهم ارتشیان آن دوران را نداشت که بتواند رهبری ارتش را در دست گیرد. و وقتی در اخبار روزنامه ها میخوانیم که: "فرماندهان ارتش، دستورات نخست وزیر را اجرا نمی‌کنند" [7] می بینیم که بختیار چه شانسی آورده است که کارش زود تر از آنکه رهبران ارتش فاجعه به بار بیاورند پایان گرفته است. ماندن اجباری بختیار در خارج از کشور ، او را مانند سایر رهبرانی که در تبعید بسر بردند، در تنهائی نگاه داشت. او رهبر گروهی از فعالین نهضت ملی و گروهی از سلطنت طلبان گردید. این گروه دوم او را قهرمان حفظ "مشروطیت" ایران میخواندند، بعبارتی ناگهان آنهائیکه دهه ها جلوی اجرای قوانین مشروطه را با سر نیزه گرفته بودند، و مجالس فرمایشی، یکی بعد از دیگری برپا میکردند، خود را مدافعین مشروطیت ایران خواندند. دوستان نهضت ملّی بختیار هرگز نتوانستند باین کمدی-  تراژدی تاریخی خاتمه دهند و سلطنت طلبان را از گرد بختیار خارج سازند. شما میتوانید تغییر عقیده دهید و مشروطه خواه بشوید ولی نمی توانید خود را مشروطه خواه بخوانید و طرفدار محمدرضاشاه باقی بمانید. این پارادکس طیف هواداران دکتر بختیار از اعتبار ایشان میکاست. چه میدیدیم که یک آزادیخواه و مشروطه طلب مورد استفاده تبلیغاتی سلطنت طلبان قرار میگرفت. و می بینیم در کنار گروه آزادیخواه و ملّی طرفداران دکتر بختیار، هنوز هم دشمنان نهضت ملی ایران بنام بختیار به نهضت ملی و جبهه ملی ایران می تازند، و از محمد رضا شاه، شاه مشروطه میسازند! چگونه بختیار حتی در زمانیکه ماجراها در داخل پایان یافته است خود را از سلطنت طلبان جدا نمیکند و اینکه بچه امیدی با آن طیف هم مانده است پرسیدنی است؟ اما دکتر شاپور بختیار صرفنظر از تمام اظهار نظر ها و نقد های خوب و بدی که به قضاوتها و برداشت ها و تجزیه تحلیل های او در مسائل ملی شده است، نشان داد که تا آخر کار برای دفاع از آزادی، در برابر اردوی دیکتاتوری ایستاد و هیچگاه کنار نکشید و خود را در دفاع از مردم باز نشسته اعلام نکرد. قتل بختیار نشان دهنده این بود که جمهوری اسلامی هرگز خطر شاپور بختیار را برای خود نادیده نگرفت. و بالاخره بادامه سخن از سنجابی و بختیار پرداختن، دردی را برای مبارزین نهضت ملی ایران دوا نمیکند. مسائل امروز جامعه ایران و جامعه جهانی با آن روزگاران بسیار تفاوت دارد و باید امروز بمسائل امروز اندیشید و برای حلّ آنها متحدآ کوشید. این درست است که مسائل امروز بسیاری با مسائل گذشته گره خورده است ولی میتوان فارغ از تعصبات بمسائل نگریست و تحلیل و نظر دهی نمود. در مورد روانشناسی مبارزین بسیار نوشته اند. در کتابی بنام" سیاستهای دلشکستگان"[8]  می نویسد، دلشکستگان در سیاست، همه فشار و غم های حاصل از موجب دلشکستگی را چون آتشی در سینه انبار میکنند و سپس، ناگهان این آتش ها را چون نارنجک بسوی مخالفین خود پرتاب مینمایند. در این گفته روی سخن با آنهائیکه خارج از نهضت ملّی و مغرضانه و برای آتش افروزی در میان مبارزین، از بختیار و سنجابی سخن میگویند، نیست، چون هدف ایشان تنها آشفته کردن میدان مبارزه است و بس.اعتقاد به دین در برابر سکولاریسمدر دوران پیش از انقلاب، احترام به دین و پیروی از دستورات دینی و شرعی دو مقوله ی متفاوت بودند. در آن دوران  معتقدین به دین بسیار بودند. اعتقاد به دین و بخصوص احترام به سمبل های دینی، مانند حضرت علی و یا امام حسین و غیره را، جدا از مردم عادی و حتی جدا از ظاهر سازی های حزب توده به "مسلمان و محمدی" بودن افرادش در سرمقاله های "مردم"، بسیاری از هواداران حزب توده که از نزدیک میشناختیم، اعتقادات مذهبی داشتند. آدم را یاد تظاهرات بزرگ مردم مسلمان باکو و زنانشان با چادر در پشتیبانی از بلشویکها، در پیش از انقلاب 1917، میانداخت، فیلم تاریخی این تظاهرات باقی مانده است. در نهضت ملّی نه تنها مصدق در خاطراتش جای شبهه باعتقاد دینی خود را باقی نگذاشته است، نماز گزاری و انجام سایر فرایض دینی هیچگاه فراموش الهیار صالح نشد. بهمین دلیل نزدیک صددرصد شهر مذهبی کاشان باین شخص بواقع صالح و ملی و دیندار در مجلس بیستم، در زمان شاه رأی دادند. بجز دکتر غلامحسین صدیقی، مابقی رهبران بشکلی و درجه ای بمذهب و دین اعتقاد داشتند. در نامه سرگشاده سه رهبر جبهه ملی بشاه میخوانیم که مینویسند: "بنا بر وظیفه ملی و دینی"، که البته عنوان کلمه دینی باینصورت در نوشته های پیشترمربوط به جبهه ملی دیده نمیشود. گویا مهندس بازرگان در نوشته دخالت داشته چه بنابود امضای او هم پای نامه باشد[9]، و نامه مهر دوران را بخود گرفته، هرچند هر سه بدون نام بازرگان زیر آنرا امضا کرده اند. ولی همه شان همواره سکولار بودند و گروهی از ایشان که میخواستند بشکلی دیانت را داخل سیاست نمایند بصورت "نهضت آزادی" از ایشان جدا شدند، هرچندایشان نیز جدا شدنشان موضوعات شخصی و سیاسی همراه داشت تا کاری ریشه ای و اساسی و می بینیم که زنده یاد مهندس بازرگان هم در آخر کار در وصیت نامه اش نوشت که دین تنها برای آخرت خوب است.  آشتی با گرگ یا آشتی ملی منطقی؟ طی این سی سال، که "بانگ رسوائی" این رژیم و ورشکستگی سیاسی و اجتماعی ایشان "گوش فلک را کر کرد"[10]، بجز رجز خوانی و بمیدان طلبیدن قدرت های بزرگ جهانی و پنهان کردن واقعیات امور از مردم، و در اسارت نگاه داشتن ایشان، کاری که دردی از زخمهای جامعه را التیام بخشد، از این جماعت دیده نشد. امروزه بخصوص در این روزهای سخت همه از واقعیت بحران ملّی و مملکتی و شرایط سخت اقتصادی و اجتماعی روز کشور و جهان سخن میگویند و راه حل های خود را عرضه میکنند. جدالهای درونی جناح های گروه حاکم نیز باین بحث ها دامن میزند. "انتخابات" در راه، فرصتی را در دسترس صاحبان قدرت و منتظرین کسب قدرت قرار داده است. صحبت تفاهم ملی و درنهایت آن آشتی ملّی در میان آنهائیکه حق زندگی سیاسی در کشور را دارند، آسان رد و بدل می شود. "تعارفات" شرکت دریک دولت ملّی از "دگر اندیشان" این طرف و آن طرف بگوش میخورد.لیکن "دگراندیشان" سالهاست که حسابشان را از حکومتگران و فرصت طلبان جدا کرده اند و هرگز خیال رفتن بچاه "تغییر در امور" با این طناب های پوسیده را بسر خویش راه نداده اند. حتی آنهائی که فکر "آزادی" را ا زسر بیرون نبرده اند، صحبت  "دولت وحدت ملّی" و " آشتی ملّی" میکنندـ. ولی حاشا صحبت "آزادی" و هنوز از خمینی رهبر و مقتدا ساختن و یاد کردن، نفی "آزادی" و دمکراسی است. آیا سی سال تجربه با این گروه بی فرهنگ که جز حفظ قدرت و سود جوئی بهر قیمت چیز دیگری را نمی شناسند، برای شناختن "اسارتگران" ملتی کافی نیست؟ اینکه روی کار آمدن افرادی که راه حلّ هایشان برای مسائل و پیچیدگی های امروز جامعه قابل قبول تر از گروه تمامیت طلب است، بهتر است، حرفی نیست. ولی آنها نیز بند نافشان به بدنه "جمهوری اسلامی" پیوند دارد و همانگونه که در دوران آقای خاتمی دیدیم، در بزنگاه آنچه رشته اند را پنبه میکنند و برای حفظ "جمهوری اسلامی" در حالیکه به مبارزان آزادی ناسزا میگویند سرافکنده میدان را خالی میکنند. سپس با اعتذار باینکه من " کارگزار " بودم 20 ملیون آدمی که بهواداریش بخیابانها آمده بودند را در یأس و نومیدی خانه نشین میکنند. آزموده را آزمودن خطاست. این گروه "اصلاح طلبان" که کشتی حکومت را متلاطم می بینند و برای حفظ رژیم دوباره بمیدان آمده اند، این بار مردمی را مانند گذشته در پشتیبانی ندارند. ولذا در زمانیکه مملکت و مردم ایران باید مرز های روابط خود با سایر کشور های جهان را خط کشی نمایند و حکومت پایانی به ماجراجوئی های خود بدهد و به خیل کشور های جهان که در راستای همزیستی مسالمت آمیزی در جهان گام بر میدارند باز گردد، هیچ رهبری مورد اعتماد مردم و مورد پشتیبانی مردم و خیرخواه برای کشور در این میانه وجود ندارد. چه تنها با پشتیبانی مردم که زائیده اعتماد ایشان بحکومت است میتوان طرف معامله شایسته ای را در رأس امور برجای نهاد. با ایجاد اینگونه روابط دوستانه و سالم است که میتوان از منافع ملّی ایران در جهان دفاع نمود. اینکه ابر قدرت ها دنبال تحکیم منافع خود در جهان هستند، موضوع تازه ای نیست. ولی با رفتار ماجراجویانه و دن کیشوت وار، همانند صدام، در صحنه جهانی عرض اندام نمودن، نمیتوان جلوی هجوم کشور هائی که بمنافع ملی ایران چشم دوخته اند را گرفت. افسوس که این خیل بیفرهنگ که احمدی نژاد بهترین معرف واقعی ایشان است، تنها دنبال حفظ حکومت و منافع مادّی خویش اند. نه چشمهایشان اوضاع در هم ریخته و بحرانی ممکت را میخواهد ببیند و نه گوشهایشان اعتراضات کشورهای مسؤل جهان را می شنود. سی سال گذشت و گروهی بی فرهنگ و متظاهر بمذهب بر جای ماندند ولی بحران ادامه دار حاضر در جامعه ایران نماینده شکست ایشان در تسلط  کامل برحکومت و اطمینان بماندگاری رژیم است. دست اندرکاران حکومت و جناح های مختلف رژیم، که دعوای اصلی شان بر سر آنست که چه شخصی و گروهی از ایشان بر مسند فرمانروائی بنشیند، سالهاست که در تجربه دریافته اند که هرگز نگذارند اختلافات داخلی ایشان به از میان رفتن جمهوری اسلامی منجر گردد. حتی افرادی از ایشان چون محمد خاتمی که با حرارت دنبال قانع کردن سایر شرکاء برای تغییراتی در سیاست های حکومتی برای حفظ رژیم میروند، بقیمت از میان رفتن سیاسی و اجتماعی خود نیز، وارد دعوای مرگ و زندگی برای "اصلاحات" واقعی نمی شوند .  "آزادیخواهان" و دگراندیشان در تجربه تا کنون آموخته اند که تغییرات "اصلاح طلبانه" در درون این سیستم بدقت و بدرستی معنی بهم پاشیدن سیستم را دارد. و صاحبان قدرت و سهم بران عمده غارت ثروت ملی از بهم پاشیدن این سیستم پرنعمت باتمام قوا جلو خواهند گرفت. سیستمی که با حضور ولایت فقیه همه را در قیمومیت و اسارت گروهی قدرت طلب و سود جو گرفتار آورده. لذا "آزادیخواهان" دلیلی ندارد که چشم بسته و در عمل دهان بسته، دنبال بازی های گروه هائی بروند که در دلشان هرگز تصور از بهم پاشیدن این سیستم دیکتاتوری مذهبی راهی ندارد. "آزادیخواهان" خیال آشتی با گرگ را هرگز و بهیچ افسون و بهانه ای از سوی شیفتگان "جمهوری اسلامی" بسر راه نخواهند گرفت.ممکن است سالهای دیگری مجبور باشیم تا صبر کنیم تا ورشکستگی این سیستم رسمآ اعلام شود ولی خود را در خدمت یک گروه بیفرهنگ و غارتگر ثروت های ملّی قرار دادن تنها باعتبار این گروه مرتجع و ضد آزادی تمام خواهد شد تا حصول نفعی برای مردم. باید کوشید و از فرصت ها سود جست تا گروههای آزادیخواه در کنار هم راههای نزدیک شدن بیکدیگر و در یک صف قرار گرفتن و همکاری بایکدیگر و در یک صف مبارزه کردن را یاد گیرند و در آگاهی دادن بمردم هر چه بیشتر کوشا باشند. و تا بتوان با استفاده از نیروی جاودانی مردم و در خدمت گرفتن تمام راههای دمکراتیک بین المللی و در پشتیبانی خود قرار دادن مردم دمکرات و صلح جوی جهان، براین سیستم مافیائی و ضد مردمی فائق آمد. محسن قائم مقام- نیویورک22 فوریه 2009    MGG19@Clumbia.Edu  1- تعریف از روزا لوکزمبورگ- زن انقلابی قرن نوزدهم.[1] – "همراه یا بدون کمک مردم" را من بر آن افزوده ام. [2]  - تنها اعلامیه ایکه در تهران توسط دانشجویان وابسته بجبهه ملی، که بعلت دستگیری رهبران در نوعی بیخبری بودند، توزیع شد. اعلامیه ای بود که سازمان جبهه ملی ایزان در اروپا در آنزمان در پشتیبانی از شورش 15 خرداد بیرون داده بود.  - سه ماده باینقرار است: ماده اول اینکه سلطنت کنونی بسبب تجاوز بقانون اساسی...فاقد پایگاه قانونی و شرعی است؛ ماده دوم اینکه تا وقتی سلطنت استبدادی کنونی باقی است جنبش ملی و اسلامی ایران حاضر بشرکت در هیچ ترکیب حکومتی نخواهد بود.؛ ماده سوم اینکه نظام مملکت ایران باید با مراجعه به آراء عمومی معلوم بشود. – نقل از کتاب"امید ها و نا امیدی ها" خاطرات سیاسی دکتر کریم سنجابی.ص 297[3]  - "امید ها و نا امیدی ها" خاطرات سیاسی دکتر کریم سنجابی.ص 300 – در این صفحات جریان تشرف به حضور خمینی با جرئیات بیان شده است.[4] [5]  - در مقاله طرفدارانش میخواندم که گویا دکتر سنجابی که در همان زمان ریاست دانشکده حقوق را داشته موجب کار بوده است. بتصادف با دو سه نفر از دانشجویان حقوق در همان زمان که امروز بازنشسته اند در این باره صحبت کردم و متفقآ بمن گفتند که اینطور نبوده است. چه در آنزمان بختیار بسیار جوان بود و کاندیدای دیگر، آقای دکتر قاسم زاده بوده است که دکترای حقوق داشت و نیز سابقه ده سال مقام قضاوت،که دلیل بردن مقام دانشیاری برایش گردید. دکتر قاسم زاده قانون اساسی را در دانشکده حقوق تدریس میکرد و کتابی هم برای دانشکده حقوق باین عنوان نوشته بود . - "چه بد اقبالند روشنفکران مرئی و نامرئی ی ایران!"- دکتر محمد علی مهرآسا[6] [7]  - مصاحبه سعید بشیرتاش- ابراهیم نبوی پیرامون وقایع انقلاب: سی سال در چنین روزی    [8]  - The  Politics of Brokenhearted: On Holding of the Tensions of Democracy by Parker J. palmer [10]  - بخشی از شعر زیبای دکتر مهدی حمیدی شیرازی: "کوس رسوائی من گوش فلک را کر کرد/ ای فلک مرتبه فریاد ز گوش کر تو!" [9]  - مهندس بازرگان اصرار داشت که امضاهای دیگری هم از دوستان او در ذیل نامه باشد ولی سه امضاکننده دیگر بجز امضای دکتر سحابی و حسن نزیه، قرار دادن امضای سایر پیشنهاد شدگانرا در سطح امضا در زیر چنین نامه ای نمیدانستند و لذا مهندس بازرگان نامه را امضا نکرد و ایشانهم از مقدم مراغه ای خواستند که امضایش را بردارد که تنها همان سه نفر امضاکننده باقی بمانند.- نقل از خاطرات دکترسنجابی و مقدم مراغه ای.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر